عموپورنگ نهال عشق قلبم

عمویی جواب سوالامو بده؟؟؟
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳
 

به نام خدا

سلام

عمو جان و بچه های عزیز از اینکه یک سال و چند ماهی میشه که به طور جدی نت نیومدم از همتون واقعا معذرت خواهی میکنم و همین طور از همه ممنون و متشکرم که با اینکه نت نبودم به خونم سر زدین و کامنت گذاشتین.واقعا من رو شرمنده خوبیاتون کردین.

واما..............................علت نبودن من

مهر ماه پارسال بود که اومدم و سر زدم.اون وقتا تازه چند روز از عمل پدرم گذشته بود و مهمون و کارای پدر و رفت و آمد ها و...همه مانع بود که واقعا حتی یک ثانیه وقت اضافه داشته باشم اگه وقتی هم بود واقعا به حدی خسته بودم که نای نفس کشیدن  هم نداشتم.تازه یکم سرمون خلوت شده بود که دانشگاه هم شروع شد و ترم جدید با درسای دیوانه کننده و بیش از حد سخت منم که واقعا وقت کمی برای درس خوندن داشتم  به اجبار بیخیال نت شدم البته ناگفته نماند طی این مدت توی کارای دسته جمعی که بچه ها انجام میدادند و عمویی بودن خودشون رو ثابت میکردن شرکت داشتم همچنین به دوستان هم سر میزدم و به وب عمویی اما واقعا وقت آپ رو نداشتم.بگذریم بعدش هم کاره تعذیه شروع شد و من چون طراح لباس و بازیگره اون کار بودم بازم وقتم و زندگیم فشرده تر شد.و مشکلاتی که توی اون گروه تعذیه برام پیش اومد که زندگیم رو داغون کرد و منو به یه بیمارعصبی و افسردگی دچار کرد.و اصلا دوس ندارم در موردش حتی فکر کنم.بگذریم.بعدشم بازی توی یه تئاتر کودک بهم پیشنهاد شد و با آغاز ترم آخر تحصیلم هم زمان بود و واقعا اوضاع زندگیم فشرده تر شد جوری که شاید در شبانه روز 5 ساعت میخوابیدم.و هنوزم درگیر همین تئاتر کودک هستم امیدوارم زودتر اجرا بره و راحت بشم.

دوستای خوبم و عموی بهتر از جانم

ازتون خواهش میکنم برام دعا کنید.درگیر مشکلاتی هستم که زندگیم رو توی سر بالایی بدی انداخته مثل یه مورچه که میخواد از دیوار بره بالا هزار باره تا نصفه ی راه میرم و تلپی میفتم زمین.دیگه خسته شدم ناراحتم از دست آدمایی که تمام تلاشم رو برای بالا کشیدنشون انجام دادم اما در نهایت وقتی به یه جایی رسیدن منو ندیدن.به قول یه بزرگی وقتی زیاد هستی زیادی میشوی.

از آدما بدم میاد از خوبی کردن بدم میاد از وقت گذاشتن برای آدما بدم میاد.

عمو جون  تو رو خدا جواب این سوالامو بده.عمو دارم اشک میریزم عمو جونم فقط شما میتونی آرومم کنی

عمو تو دنیایی که همه ی انسان ها فقط صورتک انسان به صورتشون زدن من کجا گرگ ها رو تشخیص بدم؟؟؟؟

عمو چه جوری با دل شکستم کنار بیام که از من جواب میخواد جواب خوبیای بی جوابشو؟؟؟؟

عمو چه جوری به خودم بفهمونم دیگه تو دنیا جایی برای انسان بودن و رفتارای انسانی نمونده؟؟؟؟

عمو چه جوری به خودم بفهمونم تموم شده دوره ی خوب بودن و انسان بودن؟؟؟

عمو کاش برگردیم به بچه گی هامون.اون وقتا که یه دونه کیک کوچولو رو با تمام دوستامون تقسیم میکردیم.بدون اینکه چشم داشتی به پول و ثروت و دارایی و موقعیت دوستامون داشته باشیم.بدون اینکه به این فکر کنیم که شغل فلانی اینه و اگه من فلان چیزو بهش بدم فلان کارو برام انجام میده

خراب شود و ویران شود خانه ی دوستی هایی که خشت اولش طمع است.دیوار دوستی را کج میکند و ثریا ها پر میشود از کینه.شکست.نا امیدی.نامردی و چشم داشت به موقعیت دیگران

این خانه های دوستی پر است از دروغ و نیرنگ پر است از انسان های حیوان و شکست هایی بس فجیح.

دوستت دارم عمو مثل همیشه مثل بچه گی مثل دوران شیرین دویدن از مدرسه تاخانه برای دیدن روی ماه بهترین عموی دنیا.دلم گرفته بود عمو حالا که با شما و بچه ها حرف زدم احساس سبکی میکنم .و جمله آخر

میخواهم اوج بگیرم آنقدر که انسان های پست را فقط یک نقطه ببینم در زیر پاهایم

و نگران نیستم از اینکه دوستان خوبم هم در زیر پاهایم نقطه ای باشند....چون........

دوستان خوب من همچون من در اوج هستند و در کنارم پرواز میکنند.

نویسنده خودم.

چی فکر کردی عمویی منم بلدم حرفای خوشمل بزنم.دوستت دارم.لبخند


 
 
سلام عموجون
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤
 

به نام خدا

لبخند سلام عمو جون.بابت نبودنم شرمنده ی همه هستم امیدوارم بخشیده باشید اما به زودی برمیگردم.عموجونم عاشقتم بچه ها دوستتون دارم


 
 
عمویی بدجوری دلتنگتم
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

 

سلام عمویی سلام آجی ها

عمویی دلم گرفته دخترت داره گریه میکنه و مینویسه عمویی کاش اینجا بودی تا سرمو روی پاهات میزاشتم و های های گریه میکردم و بحت شما هم با محبتت اشکامو پاک میکردی عمویی  خیلی دلم پره خیلی دلم گرفته دلم خیلی تنگه عمویی کاش پیشم بودی.عمویی دلم تنگ شده برای ساعت 5 غروب.عمویی دلم تنگ شده برای از مدرسه تا خونه دویدن به عشق شما و برنامتون.دلم تنگ شده برای ذوق مرگ شدن با دیدن عکس شما روی یه مجله.عمویی به خدا تمام صورتم خیس خیس شده کجایی که ببینی جوجه رنگیهات دارن از دوریت جیک جیک میکنن کجایی ببینی گربه غم و غصه اومده سراغشون.عمویی دلم برای کد پستی4343-19395تنگ شده.دلم برای قوری گلی قوری گلی و اوردک تک تک تنگ شده.دلم برای مسابقه چپ چپ راست راست و دکور گربه سک تنگ شده.دلم برای اون موقع که مسابقه پلاک30بود و من توی سرما رفتم توی حیاط و موتور بابام رو تزیین کردم و عکس رو با ذوق براتون پست کردم و شما توی برنامه نشونش دادین تنگ شده.عمویی چقدر دلم برات تنگ شدهعمویی اینقدر دلم میخواد دوباره اون کارتون های طولانی وسط برنامتون پخش بشه و من همش حرص بخورم که چرا خدا لک لک ها را دوست دارد تموم نمیشه یا روزی که از حج برگشتین و من آخرین چوب خطی که تا اومدنتون کشیده بودم رو خط زدم و کلی به کله بی موتون خندیدم و نماز شکر خوندم که سالم و سلامت برگشتین.عمویی دلم برای شهر بچگیم که شما شهردارشین تنگ شده.عمویی دلم برای شما تنگ شده.عمویی یادتونه یه بار اولین سال هایی که اومده بودین یه بادبادک درست کرده بودین و من هم روز بعدش یکی درست کردم و براتون فرستادم و اسمم رو روش نوشتم یادش بخیر به خاطرش چه کتکی از مامانم خوردم آخه تموم خونه رو پر از کاغذ و چسب کرده بودم جیگیلی بودم خوب.عمویی دیگه نمیدونم چه جوری بگم دلتنگتم عمو من هیچ وقت شما رو از نزدیک ندیدم از یه طرف خوشحالم چون با عشق بیشتری حرفاتون رو گوش میدم و بهش عمل میکنم و از یه طرفم دوس دارم یه روز رو کامل با شما از گذشته و بچگی ها و روزای قشنگی که رفتن و منو تنها گذاشتن باهاتون حرف بزنم.دل تنگت شدم عمویی.یادش بخیر تو مدرسه اگه خدایی نکرده کسی کوچیکترین توهینی به شما میکرد اونقدر مثل شما بامهربانی جوابش رو میدادم که اون هم از شما و هم از من خجالت میکشید.عمویی یه دوست داشتم که باباش دکه روزنامه و مجله داشت اون دوستم تا یه عکس یا مصاحبه از شما میدید برام میاوردخوب اون موقع که کامپیوتر نداشتم تا اینجوری ازتون خبرداشته باشم.عمویی یادش بخیر آخر هر هفته براتون نامه میدادم و توش کل هفته رو براتون تعریف میکردم و با نقاشیهام میفرستادم دیگه اداره پست در خونمون منو میشناخت.عمویی دخترت حالا دیگه بزرگ شده اما فکر و عشق و بودن و وجود شما توی قلب و جسم و روح و جونم ریشه دوونده و یه درخت تنومند انسانیت شده عین خود شما.عمویی شما نهال عشق قلبم رو کاشتید و توش انسانیت رو پرورش دادی.سرت رو درد نمیارم عمویی اما بدجوری دلتنگتم


 
 
عمویی بدجوری دلتنگتم
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

 

سلام عمویی سلام آجی ها

عمویی دلم گرفته دخترت داره گریه میکنه و مینویسه عمویی کاش اینجا بودی تا سرمو روی پاهات میزاشتم و های های گریه میکردم و بحت شما هم با محبتت اشکامو پاک میکردی عمویی  خیلی دلم پره خیلی دلم گرفته دلم خیلی تنگه عمویی کاش پیشم بودی.عمویی دلم تنگ شده برای ساعت 5 غروب.عمویی دلم تنگ شده برای از مدرسه تا خونه دویدن به عشق شما و برنامتون.دلم تنگ شده برای ذوق مرگ شدن با دیدن عکس شما روی یه مجله.عمویی به خدا تمام صورتم خیس خیس شده کجایی که ببینی جوجه رنگیهات دارن از دوریت جیک جیک میکنن کجایی ببینی گربه غم و غصه اومده سراغشون.عمویی دلم برای کد پستی4343-19395تنگ شده.دلم برای قوری گلی قوری گلی و اوردک تک تک تنگ شده.دلم برای مسابقه چپ چپ راست راست و دکور گربه سک تنگ شده.دلم برای اون موقع که مسابقه پلاک30بود و من توی سرما رفتم توی حیاط و موتور بابام رو تزیین کردم و عکس رو با ذوق براتون پست کردم و شما توی برنامه نشونش دادین تنگ شده.عمویی چقدر دلم برات تنگ شدهعمویی اینقدر دلم میخواد دوباره اون کارتون های طولانی وسط برنامتون پخش بشه و من همش حرص بخورم که چرا خدا لک لک ها را دوست دارد تموم نمیشه یا روزی که از حج برگشتین و من آخرین چوب خطی که تا اومدنتون کشیده بودم رو خط زدم و کلی به کله بی موتون خندیدم و نماز شکر خوندم که سالم و سلامت برگشتین.عمویی دلم برای شهر بچگیم که شما شهردارشین تنگ شده.عمویی دلم برای شما تنگ شده.عمویی یادتونه یه بار اولین سال هایی که اومده بودین یه بادبادک درست کرده بودین و من هم روز بعدش یکی درست کردم و براتون فرستادم و اسمم رو روش نوشتم یادش بخیر به خاطرش چه کتکی از مامانم خوردم آخه تموم خونه رو پر از کاغذ و چسب کرده بودم جیگیلی بودم خوب.عمویی دیگه نمیدونم چه جوری بگم دلتنگتم عمو من هیچ وقت شما رو از نزدیک ندیدم از یه طرف خوشحالم چون با عشق بیشتری حرفاتون رو گوش میدم و بهش عمل میکنم و از یه طرفم دوس دارم یه روز رو کامل با شما از گذشته و بچگی ها و روزای قشنگی که رفتن و منو تنها گذاشتن باهاتون حرف بزنم.دل تنگت شدم عمویی.یادش بخیر تو مدرسه اگه خدایی نکرده کسی کوچیکترین توهینی به شما میکرد اونقدر مثل شما بامهربانی جوابش رو میدادم که اون هم از شما و هم از من خجالت میکشید.عمویی یه دوست داشتم که باباش دکه روزنامه و مجله داشت اون دوستم تا یه عکس یا مصاحبه از شما میدید برام میاوردخوب اون موقع که کامپیوتر نداشتم تا اینجوری ازتون خبرداشته باشم.عمویی یادش بخیر آخر هر هفته براتون نامه میدادم و توش کل هفته رو براتون تعریف میکردم و با نقاشیهام میفرستادم دیگه اداره پست در خونمون منو میشناخت.عمویی دخترت حالا دیگه بزرگ شده اما فکر و عشق و بودن و وجود شما توی قلب و جسم و روح و جونم ریشه دوونده و یه درخت تنومند انسانیت شده عین خود شما.عمویی شما نهال عشق قلبم رو کاشتید و توش انسانیت رو پرورش دادی.سرت رو درد نمیارم عمویی اما بدجوری دلتنگتم


 
 
 
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

به نام خدای مهربون    خالق عزیز جونمون                         

سلام مامان فاطمه جونم تولدت مبارک این پست رو فقط و فقط برای خاطر شما میزارم عزیز جون

عزیز جون آی عزیز جون     درد و بلاتو قربون

به جون عمویی که اندازه شما دوستش دارم دیروزم یادم بود که تولدتونه اما همین که اومدم براتون تولد بگیرم پرشین بلاگ لوس بازی در آورد و نشد آپ کنم.

عزیز جون انشا ا.... که همیشه سالم و سلامت باشید و سایتون رو سر عمویی و ما باشه دردتون به جونم آخه قربونتون برم من منو ببخشید که دیروز تبریک نگفتم دوستت دارم مامان جون تولدت مبارک الانم بازم این پرشین بلاگ داره لوس بازی در میاره نه رنگ فونت عوض میکنه نه اندازه هیچی قول میدم درست شد یه تولد حسابی برات بگیرم قربونت برم

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

                                                    به نام خدا

سلام عمویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عمو جون دوستت دارم وقتی فهمیدم به خونه ی تار عنکبوت گرفتم سر زدی داشتم از خوشحالی سکته میکردم دوستت دارم عمویی ممنونتم برای همه چی

نوبت آجی هاست ممنونم که توی این مدت که من از نت دور بودم و درگیر درس و امتحانات و یه سری مشکلات شخصی بودم منو تنها نذاشتن و با اینکه من نبودم در کنارم بودند دوستتون دارم همتون رو آجی خوب خودم میدونم و امیدوارم که بتونم بازم در کنارتون باشم دوستتون دارم و امیدوارم منو بابت این تاخیرات ببخشید


 
 
تولد عمویییییییییییییییییییییییییییییییییی مبارک
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
 

بنام خدای مهربون       خالق عمو جونمون

هوراماچهورا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلام سلام بر عمو   بر عموی خوب ما
الهی که سایه تو    از ما نگیره خدا
دلم برات تنگ شده   یه عالمه یه دنیا
تولدت مبارک       قربون تو هزارتا
18دونه گل سرخ    18دونه ستاره
تقدیم تو عزیزم     قابلتو نداره
جشن تولد تو      جشن همه خوبیاس
قربون مهربونیت    قلب تو مثل دریاست

نیشخندقلبماچ
عمویی همیشه آرزو داشتم یه روز برای تولدت یه موسو برات بخرم میدونم که موسو دوست ادرین اما...گریه

قلب
ولی میدونم که اگه شما برام دعا کنید میتونم یه روز برات بخرم
عمویی بخدا خیلی دوستت دارم

ماچعزیز دلم تولدت مبارک بوسقلب

قهقهههوراهورانیشخندبه به هب می بینم که مهمونامون تشریف آوردن بفرمایید بفرمایید
یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
چی فکر کردین الان عمویی میاد برامون کیک هم میبره میخوریم هوووووووم چه خومشزسچشمک
دیدید اینقدر آپ نکردم تا تولد عمویی بشه بعد آپ کنم که بعد از آپ تولد مامان فاطمه بشه زبانقهقههخنده
خوب بیاین همه با هم کیک بزرگ رو جابه جا کنیم

خنده

عموجونم عزیز دلم تولدت مبارک

اینم دسر بعد از خوردن کیک خومشزه تولد عمویی

خوشمزه
امید وارم دوستان آجی ها امروز به هممون خوش بگذره کاش می شد واقعا یه جایی برای عمو
جشن می گرفتیم کاش می شد هر کدوم توی یه شعر نبودیم همه تهران بودیم و با هم خوش بودیم
حالا عیب نداره مهم دلامونه که کلی بهم نزدیکه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس همه با هم میخونیم
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع ها رو فوت کن تا 100سال زنده باشی بیا شمع ها رو فوت کن تا 100سال زنده باشی
البته
ناگفته
نماند
که
کاشکی که 100ساله شی
نه 120ساله شی
نه120سال
کمه
همیشه زنده باشی
عمووووووووووووووووووووووووووقربونت برمممممممممممممممممم
تولدت هیجده سالگیت هزاران بارمبارک باد
عمویی ما که دیگه نمیشه شما رو ماچ کنیم لطفا به مامان فاطمه بگید جای ما شما رو ماچ کنه
این آپ یه کادوی کوچولوموچولو بود دیگه عمو ببخش اگه ناچیز بود

 


 


 
 
تولد مادر عموپورنگ عزیزم
نویسنده : حدیث ناصری - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
 

به نام خدای مهربون شده تولد مادرمون

 هوراهوراهورا

سلام خوبین خوشین سلامتین ها آقا ما کیک می خوایم یعنی چی عمو جون با مامان فاطمه خوش بگزرونه و نوشابه بخورند و کیک بخورن و قربون چشم و ابروی همدیگه برن اونوقت ما اینجا سماق بمکیمگریهنیشخند

منم کیک و نوشابه و دور هم خوش حال بودن می خوامنیشخند خوب مامان جونم قربون چشم و ابروت بشم مار جان تی فدا تی بلا می سر تی جان قربان من تو را بمیرم

عزیز جان تولد هزاران بار مبارک الهی که 100ساله شی

نه.........................................

120ساله شی

نه..............................................120سال کمه

همیشه زنده باشی

ماچالهی قربون اون دست های مهربونی برم که عموجون رو نوازش می کنه الهی قربون اون چشمایی برم که وقتی عمویی خوابه نیگاهش می کنه قربون اون مهرو محبتی برم که مامان فاطمه هر روز باهاش عمو رو سیر محبت می کنهقهقهه چی گفتم مگه آدم از محبت سیر می شه مامان جونم قربونت برم به خدا خیلی دوستت دارم کاش عمو جون اینایی رو که با جون و دل برات نوشتم رو برات بخونه عزیز دلم از مامانیه خودم بیشتر شما رو دوست دارمماچ

مامان فاطمه الهی دورت بگردم نخواستی بازم دورت بگردم

عاشقتم تولدت مبارک

اصلا می دونید مامان جونم چند ساله می شه ؟بله امروز مامان سیده فاطمه گیلانپور جونمون 74ساله می شن بزن به افتخارش کففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف تشویقتشویقتشویقسوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دست قشنگا کجانهوراخندهنیشخند

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عمو زیاد نوشابه نخولی ها اون دندونای خوشملت خلاب می شن

مامان فاطمه جونمون

عمو جونمون

دوستتون داریمماچ

 


 
 
← صفحه بعد